باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمنکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پک غمنکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تا پودش باد
گو برید ، یا نروید ، هر چه در هر کجکه خواهد
یا نمی خواهد
باغبانو رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 19:52 توسط اوستا
|
روزگار غریبیست نازنین...
بزرگی می گفت: در خوشیهایت دوستانت ترا می شناسند و در ناخوشیهات تو دوستانت را !
( دارم دوستان رو میشناسم ! )
جهان تصویر ناخوشایندی ست
از دید پنجره ی شکسته ای که آسمان ابر آلود را قابی کهنه گرفته است .
چرا ؟
فقط به خاطر . . .
آخه بی چه قیمت ؟
اوستا
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 22:21 توسط اوستا
|
وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است
معيار مهر ورزي مان سنگ بودن است
ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است ؟
اصلاً كدام احمق از اين عشق راضي است
اين عشق نيست ، فاجعه قرن آهن است
من بودني كه عاقبتش نيست بودن است
بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام
بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق
اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق
من را به ابتذال نبودن كشانده اند
روح مرا به مسند پوچي نشانده اند
اينجا كَسي براي كَسي ، كَس نمي شود
حتي عقاب درخور كركس نمي شود
جايي كه سهم مَرد به جز تازيانه نيست
حق با تو بود ، ماندن ما عاقلانه نيست
ما مي رويم چون دل مان جاي ديگر است
ما مي رويم مقصدمان نا مشخص است
هرجا رويم بي شك از اين شهر بهتر است
از سادگي است گَر به كَسي تكيه كرده ايم
اينجام گرگ با سگ گله برادر است
ما مي رويم ماندنِ با درد فاجعه است
در عرف ما نشستنِ يك مرد فاجعه است
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 16:27 توسط اوستا
|
اصولا کاری که بیشتر از ۲۴ ساعت برای به هدف رسیدن زمان نیاز داشته باشه رو اعصابم اسکی میره حافظه کوتاه مدتم خیلی خوب کار میکنه .ریزه کاریها و اطراف و جوانب کار برام خیلی وقتها جذاب تر از موضوع اصلی است.
سعی میکنم کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد . البته چرخ هم بر هم زنم ار غیر مرادم گردد.
قهر تو قاموس من واژه تعریف نشده ای است . یادم نمیاد با کسی قهر کرده باشم .
تو بخش ادبی زندگیم سیمرغ بلورین و همه جایزه های مدرسه و شهری و استانی و کشوری مسابقات شعر و نمایشنامه نویسی و داستان کوتاه تقدیم میشه به دوست الفی ادکینز.
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 15:11 توسط اوستا
|
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 14:7 توسط اوستا
|

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 20:36 توسط اوستا
|

به كدام مذهب است اين به كدام ملت است اين
كه كشند عاشقي را كه تو عاشقم چرايي
به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند
كه برون در چه كردي كه برون خانه آيي
به قمارخانه رفتم همه پاكباز ديدم
چو به صومعه رسيدم همه، همه زاهد ريايي
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 19:45 توسط اوستا
|
از باغ ميبرند که قربانيت كنند
كاج سر بريده جشنهاي زمستانيت كنند
يوسف به رها شدن از باغ دل مبند
اين بار ميبرند كه زندانيت كنند
اب ناخواسته هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست كه قربانيت كنند
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 0:13 توسط اوستا
|
من نمیدانم دست در دست کدامین دوست باید داد ؟
من نمیدانم دشنه در کتف کدامین خصم باید کرد ؟
جام بر جام که باید زد ؟
من نمیدانم بر سر دار کدامین عشق باید مرد ؟
نماز وحشتم را رو به محراب کدامین معبد تاریک باد خواند ؟
مانده ام در قلب لابیرنت ... کور مال و دست بر دیوار !
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 20:10 توسط اوستا
|
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 12:28 توسط اوستا
|